يسنا جانيسنا جان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
پارسا خانپارسا خان، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

روزهای بی تکرار داشتن یک فرشته ناز

روز پدر

پدر عزیز تر از جانم با یک دنیا شور و اشتیاق وضوی عشق می گیرم و پیشانی بر خاک می گذارم و خداوند را شکر می گویم  که فرزند انسان وارسته و بزرگی چون تو هستم ... بوسه می زنم بر دستانی که یادآور عشق و لطف و مرحمت خداوندگار است ... پدر مهربانم عاشقانه دوستت دارم ... روزت مبارک ... لطیف ترین یاس های سپید را در میان حریری هفت رنگ از ابریشم می پیچم و آن دسته گل را به غنچه هایی از گل سرخ  وزین کرده و تقدیمت می کنم ... همسر عزیزم روزت مبارک ... ایشالله که سایه همه پدرها و همسرها بالای سر همه مادرها باشه ... روز پدر مبارک..                ...
2 ارديبهشت 1395

16 ماهگی عسل بانو

سلام خورشید زندگیم ... سلام نفس من ... 16 ماهگیت مبارک خوشگل خانوم ...  16 ماهگیت مصادف بود عید سال 95 و البته سر زدن دندون آسیا ی خوشگل تو لثه پایین سمت راست ...حالا دیگه 12 تا   مروادید سفید و ناز داری .... 4 تا بالا ؛4 تا پایین ؛و 4 تا آسیا ی خوشگل ... وای که چی بگم از دلبری هات و هرچی بگم کم گفتم ... کاری که جدیدا می کنی اینه که هر وقت کاری و بخوای که ما برات  انجام بدیم یا چیزیو از ما بخوای ؛اول می یای ما رو بوس می کنی که به قول مامانم دلبری کنی و ما رو تو عمل انجام شده  قرار بدی  مگه میشه چیزی از ما بخوای و اون قد معصوم ما رو بوس کنی و ما بهت ندیم   ماشالله و هزار ماشالله ...
19 فروردين 1395

روز مادر

دلم ضعف می رود برای دنیای مادری ؛ دنیایی که متعلق به خودت نیستی ... همه جا حضور کسی را احساس می کنی که آنقدر  بی پناه است که آغوش تو آرام اش کند ... آنقدر کوچک است که دست های تو هدایتش می کند ... آنقدر ضعیف است که شیره جان تو پرورش اش می دهد ... مادری را دوست دارم چون به بودنم معنا می دهد.. چون ارزشم را به رخم می کشد و یادم می دهد هزار بار بگویم "جانم" و  باز هم کم است برای شنیدن "مادر"  از امانت خدایم ... مادری را دوست دارم ... هر چند در آینه خودم را نمی بینم ؛ آن زن خسته؛ ژولیده و کم خواب در قاب آیینه را تنها وقتی می شناسم که دست های  فرشته ای را به گردنم گره می خورد و با خنده می خو...
11 فروردين 1395

سفر به قشم

سلام عزیز مامان ... دوباره و دوباره عیدت مبارک عزیزم ...  امسال عید سفری که داشتیم به قشم بود با عمو مجید و عمو جواد و باباجی ... تو این سفر شما دقیقا 1 سال و 3 ماه و 15 روزت بود   با این که کالسکه هم برات برداشته بودم ولی همین که به فرودگاه رسیدیم از شدت خوشحالی دیگه تو کالسکه بند نمی شدی و می خواستی راه بری ... تو هواپیما اولش یه کم بیدار بودی ولی بعد خوابیدی ... اونجا هم تا رسیدیم  تا آخر شب شما و  حلما کنار ساحل راه می رفتید تا جایی که ما دیگه خسته شده بودیم ولی شما هم چنان انرژی داشتید... روز اول صبح تا ظهر رفتیم جزیره هنگام و جنگل حرا .. جزیره هنگام سوار قایق شدیم همگی .. تو راه رفت ش...
8 فروردين 1395

عید 1395

سلام عسل بانو ... سلام خانم خانما .... دومین عیدت مبارک عزیزم    انشالله که امسال ؛سالی پر از خیر و برکت و سلامتی واسه هممون و مخصوصا شما باشه خانمی ...  سال تحویل امسال من و شما تنها تو خونه بودیم که البته شما هم در خواب ناز تشریف داشتی ... بابا و باباجی و عمو مجید  و زنمو زهره و عمو جواد رفته بودن سر خاک مامان جون ... چون امسال اولین سالی بود که مامان جون پیش ما نبود ..  به  خاطر هوای سرد ما نرفتیم.. اما خب سال نو رو آغاز کردن در کنار فرشته ای که تو خواب ناز و معصومانه بود هم حال و هوای خاصی داشت و برای من از همه ی دنیا زیباتر بود ....   خلاصه که روز اول عید ظهر ...
4 فروردين 1395

مروری بر سال 1394

سلام عسل بانو .... دیگه کم کم افتادیم تو روزشمار آخرای اسفند و منتظر واسه یه سال جدید ،پر از اتفاقات خوب و خوشایند  گل من سال 1394 پر از اتفاقات خوب و بد بود  بدترین اتفاق امسال رفتن مامان جون از کنار ما بود ... یه اتفاق سخت و غیر قابل باور .  بعد از اون دو بار سرماخوردگی شما  جزو بدترین اتفاق ها بود چون جلوی چشم ما اذیت می شدی از مریضی . گرچه اینقدر صبور و خوش اخلاق و آروم و البته  خوش خنده بودی که حتی تو مریضیت هم ما رو می خندوندی.. اما امسال پر از اتفاق های خوب و قشنگ هم بود ... عید سال 1394 یسنای عزیزم 100 روزش بود یعنی 3 ماه و 10 روز .  یه کوچولوی ناز و دوست داشتنی که وجودش رحمت ...
24 اسفند 1394

15 ماهگی فرشته ی نازم

سلام عزیز مامان .... سلام نفس من ... حال و احوالت که شکر خدا خوبه .... 15 ماهگیت مبارک عسلم انشالله 150 ماهگیت و جشن بگیریم گل من ....  ببخش عزیزم که یه چند روزی دیر مطالب مربوط به این ماهت و آپ کردم آخه دیگه نزدیک عید ه و ما هم مشغول کارهای    شب عید ... این روزا اینقدر دلبری می کنی که نمی دونم از کجا شروع کنم به نوشتنش ... دیگه اینقدر قشنگ و ناز راه میری وحتی بعضی  وقتا اینقدر تند میری که انگار داری می دویی ... خوشگل من اول از همه بریم سراغ کارهای جدیدی که یاد گرفتی .... از بازی ها آتل متل تو توله رو بلدی و وقتی می خونم برات دستتو می زنی به پاهات ... کلاغ پر هم بلد شدی و انگشتت ...
21 اسفند 1394